@---------------> ッLove-rapッ - خاطـــــــــــره 4 کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

خاطـــــــــــره 4

دوشنبه 2 مرداد 1396 03:58 ب.ظ

♥نویسنده♥ : ♛ ﻮยץ ครђ♛
10 روز پیش اگه اشتباه نکنم بهمون زنگ زدن گفتن عموی مامانم مرده:/

(خدا اموات شما رو هم بیامرزه:|) هیچی دیگه عصر

بود با کلافگی از خواب بیدار شدم منم همیشه بعد خواب گیجم

 داشتم میرفتم سر یخچال یکم یخ بریزم حالم جا بیاد

دیدم یا ابوالفضل مامانم کف سرامیک افتاده گریه میکنه:/ همینجوری ور و ور نگاش

 میکردم یکی نیست بگه خو بیشوور برو ببین چشه:/

همینجوری وایساده بودم که بابام گف برو آب بیار واسه مادرت منم گیج همون یخا رو ریختم روش(بیچاره مامانم الهی فداش شم:( 

یکم خوابم پرید گفتم چی شده و بابا گف فردا میریم تهرانو و عمو مادرت مرده:| به جای اینکه بگم خدا بیامرزتش و اینا گفتم نمیام فردا با بچه ها کلاس داریم 

ینی از قیافه همه فهمیدم که خواستن بگن مرده شور اون کلاستو ببرن:/ گفتم باشه اوکی بریم مامانم به خالم زنگ زد و اون گف از یه هفته پیش اومده

تهران و نتونسته سیما (دخترخالم ) رو ببره چون نمونه دولتی داره(بیشوور قبول شده:/)و قرار شد اونم با ما بیاد نمیفهمم مامانم نمیبینه اقا خودمون 3 تا 

هستیم صندلی عقب باز این کجا میاد:|||| خدا رو صد هزار مرتبه شکر مامان بزرگم با خالم رفته بود تهران همون یه هفته پیش حداقل از دستش تو راه راحتم

شکلک های محدثه


خانواده تا 5 صب بیدار بودن:/ من که مغز خر نخورده بودم بعد شام کپیدم رو تخت  بلند شدم دیدم  نگار (ابجیم) کلی لباس چپونده تو اون چمدون بی صاحب:/ با لحن ارومی گفتم نگار جان میبینی خودمون به زور جامیشیم اینو کدوم گوری میخوای جا کنی(این اخرشو با حرص گفتم آخه کلی با دوستام برنامه ریخته بودیم بعد کلاس بریم کوه:/)  مثه ادم رف همونا رو چپوند تو ساک کوچیکتر رفتیم سوار شدیم همه خوابمون میومد توهمون ماشین به جز مامان بابا خوابیدیم

ولی مگه میشد خوابید کمرم خشک شد-ـــــــ- تا تهران نیم ساعت بیشتر راه نبود 6 رسیدیم بدبختا خواب بودن :| چشام پف کرده بود مثه ادم که نتونستم بخوابم ولش کذش رفتیم داخل دیدم یه قوم مغول داخلن... گفتم الان میان از من کار میکشن بزا بخوابم خودمو پرت کردم رو کاناپه میبینم پسر داییم داره با اون تفنگش اب میپاشه رو صورتم شیطونه میگه بزن خلاصش کن این گور به گور شده رو :/ اقا من اسایش ندارم تو این خونه رفتم تو اتاق که دیدم بلهههه

کل پسر خاله هاامو دایی هاامو کلا زیاد بودن خوابن ...یه 10 دیقه خوابیدم دیدم دست پسرخالم(سعید) خورد تو سرم دیگه کفری شدم با لگد محکم زدم بش 

گفتم اویی بفهم دستتو کجا میذاری خره... دیگه نخوابیدم بلند شدم رفتم صبحونه بخورم حالا مگه جا بود:/ مامان دست به دست رد و بدل میکرد بهم:|

مراسم ساعت 10 شروع میشد..اول یه روضه تو خونه بود بعد میرفتیم سر خاکش.. وایسادم با دونفر دم در واسه خوشامد دیدم یه نفر با شوق

داره میاد طرفم گفتم نکنه مغزش معیوبه دیدم بغلم کرد:/فدات شم من پسر رضایی  غم آخرت باشه پسش زدم و گفتم زبونتو گاز بگیر چی میگی مشنگ ملت روانین:/

قرار شد منو سعید بریم واسه خرید دسته گل قبلا سفارش داده بودن فقط ما باید می اوردیمش سعید نشست پشت فرمون من گواهینامه ندارم:////

چشمتون روز بد نبینه منو سعیدم اهنگو تا ته تو ماشین گذاشتیمو نمیدونستیم دستگاه پخش خرابه :/ بیچاره بزار یه روز از مرگش بگذره بعد بشین اهنگ گوش کن هی خواستیم کمش کنیم نمیشد ینی ابرومون رف تو چراغ قرمز زنه با دهنه باز نگاه میکرد(چیه ادم ندیدی:/) یه لبخند مزخرفی زدم و با همون لبخند شیشه رو اروم دادم بالا دنبال کنترلش بودم چون دکمه هاش خراب بود:/ هیچی دیگه سر ختم با همون اهنگ رفتیم
مامانمم هی لبشو گاز میگرف که ینی قط کن اون بی صاحبو منم پررو سرمو از شیشه اوردم بیرون که ینی چی میگی سعیدم ماشینو خاموش کرد خداروشکر:| حالا درسته مامان بزرگمون نبود ولی ماشینش که بود کلا مارو دق نده بیخیال نمیشه حالا بعدش میاد میگه با ماشین نازنینم چیکار کردی

پارسا:/// گفتم مامان بزرگ جان چیزی از ماشین مگه مونده:|| کلا زهرم شد این مراسمم




♥کامنت ها♥ : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 3 مرداد 1396  11:46 ق.ظ